آخرین پیام
سلام اولش می خواستم تیترش رو بگذارم آخرین نفس. چون واقعا تا آخرین نفس داریم تلاش می کنیم و اگه خدای ناکرده پیروز نشیم نفسی برامون باقی نمی گذارن... این آخرین پیام اما غالب شد بر اون. شاید برای رفع تکلیف یا نشون دادن وضع بحرانی فعلی که قطعا همه بهتر از من مطلع هستن... آخرین خبر اینکه یکی - دو تا از بچه های نسیم رو طرفداران احمدی نزاد با چاقو در مشهد و قم کشتن و... اوضاع سیاسی کلان هم اصلا تعریفی نداره و به بسیاری از چهره های اصولگرا هم که به نوعی خنثی هستن دارن برای حمایت از احمدی نژاد بهشون فشار میارن و تهدید می کنن. مطمئنم که تا چند روز پس از انتخابات دیگه نمی تونم به روز شم. برای همین اومدم که بنویسم. درواقع اومدم که از شما خواهش کنم که 22 خرداد یک بار دیگه به تفکر حجتیه در کشور عزیزمون نه بگیم فکر می کنم با صحبت هایی که در مناظره مطرح شد دیگه هیچ دلیلی برای عدم حمایت از موسوی و اتحاد باقی نمونده باشه... برای همین اومدم بنویسم که بنویسید: میر حسین موسوی و در این خیزش اجتماعی مردم ایران بیش از هر زمان دیگری فعالیت کنید که دیگه خرداد 88 تیر 84 نخواهد بود. سردبیری پایگاه خبری- تحلیلی نسیم گیلان و مسئولیت کمیته اطلاع رسانی جوانان ستاد مرکزی میر حسین موسوی در گیلان کاملا وقتم رو پر کرده. www.nasimegilan.ir به امید پیروزی ایران و ایرانی
+
نوشته شده در ساعت توسط کامیار چایچی
|
بغضی که ترکید!

بعد از گوشی خودم گوشی مامانم رو هم گم کردم و امروز یه گوشی نوکیا مدل یازده دو صفر با یک بند سامسونگ تو گردنمه اما این قضیه ربطی به بغضی که ترکید نداره!
حدود هشت ماه پیش بنیاد ستاد ۸۸ حامیان خاتمی رو شکل دادیم و اونقدر براش با دست خالی و مشقت فراوان زحمت کشیدم که امروز بگم ستاد خودمون، اما اتفاقی که ازش می ترسیدم پیش اومد. ستاد ۸۸ حامیان خاتمی که با افتخار اعلام انحلال کرده بود امروز توسط یک جناح و گروه قبضه شد و من که همیشه به استقلال این جریان افتخار می کردم خیلی دلم سوخت نه به خاطر همه هزینه هایی که برای استقلالش کردیم یا که مقابل تهدید های امنیتی و فرا امنیتی خیلی از همین خودی ها وایستادم... ترجیه می دم بیشتر در این مورد صحبت نکنم... اما این هم ربطی به بغضی که ترکید نداره!
بیست روزی برای مراسم موسوی برنامه ریزی کردیم و همه و همه اینها شد حماسه ورزشگاه شهید عضدی و دانشگاه گیلان. اما موسوی رو فقط تو سالن تختی دیدم. موسوی اونقدر عزیز بود که وقتی تو چشماش نگاه کردم مطمئن شدم که فرقی با خاتمی نداره و وقتی حماسه ای که ایجاد شده بود رو دیدم واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم اما این هم ربطی به بغضی که ترکید، نداره!
موسوی وقتی روی صحنه رفت یهو کلی آدم به صحنه اضافه شد و حتی پشت تریبون قرار گرفتند .... صوفی، نوبخت، فیاض زاهد کسایی بودن که یهو پشت موسوی سبز شدن. واقعا نمی دونستم که چی بگم. آخه صبح هم کسایی داخل فرودگاه شده بودن که واقعا غیر قابل تصور و فاجعه آمیزه ... با این دلخوری وقتی اون صحنه رو دیدم اول از همه دلم برای خاتمی سوخت که چرا هیچ وقت درکش نکردیم. دلم برای موسوی سوخت که برخلاف میل باطنیش دارن خیلی ها رو بهش تعرفه می کنن...دلم برای ۸۸ سوخت که مثل بچه سر راهی بهش ترحم می شه و امروز چون بهش نیاز دارن به هر قیمتی قبضه اش کردند... دلم برای اصلاحات سوخت که با این مرد های جنگی...چه امیدهایی بهش بود... دلم برای نسیم ۸۸ سوخت که هیچ وقت فکر این جای قضیه رو نکرده بود...دلم برای دوستانم سوخت. دلم برای خانواده ام سوخت و دلم برای خودم سوخت... بغضم ترکید!
بچه های کمیته من در این مدت بیش از پنجاه هزار پیامک به مردم گیلان برای اطلاع رسانی فرستاده بودند.
کارناوال پانصد تن از جوانان نسیم ۸۸ گیلان با شعارهای خوبی که طرح شده بود و از مسافت ستاد تا ورزشگاه بود بسیار موثر عمل کرد.
تراکت های اطلاع رسانی نسیم گیلان به بسیاری از شهرستان ها و بخش های شهرهای گیلان رسید و درحضور پرشور مردم گیلان از استقبال موسوی تاثیر گذار بود.
پرچم، مچ بند، بازوبند، شال و پرده های سبز نسیم ۸۸ گیلان که کار مشترک بچه های تبلیغات و کمیته زنان نسیم بود بسیار زیبا و شور انگیز بود و فضای سالن رو به خوبی سبز و پر نشاط کرد.
پادکست نسیم (رادیو نسیم) که در سالن محل سخنرانی موسوی به طور زنده اجرا شد برای نخستین بار در کشور با مصارف انتخاباتی بود که بسیار مورد توجه قرار گرفت و تجربه بسیار موفقی در این عرصه برای استان ما بود.
بیش از هزار نفر از مردم گیلان به سامانه پیامکی نسیم اس ام اس حمایت و عضویت دادن
چهارمین شماره نشریه نسیم گیلان به مخاطبان موسوی ارائه شد و....
امروز وقتی عکس های گیلان رو تو سایت قلم نیوز دیدم. نفس راختی کشیدم.
گزارش زیبای مرمر عزیز از این حماسه
گزارش نسیم گیلان از این سفر
بچه ها خسته نباشید
+
نوشته شده در ساعت توسط کامیار چایچی
|
آخرش گم شد!
آخرش گم شد!
یه گوشی داشتم که همیشه و همه جا، جا می موند. همیشه گم بود. تو تاکسی بیشتر جا می موند. بیشتر تاکسی ها دیگه خونمون رو یاد گرفته بودن و هر بار که می آوردن دم خونه، یه پولی مژده گانی می گرفتن.کلافه بودم و خسته. اون وقت هایی هم که گم نبود، یهو دست میزدم تو جیب کتم که قلمبه شده سرجاش هست یا نه! یعنی وقت هایی هم که همراهم بود، من تو توهم گم کردنش بودم. شاید باور نکنید که تو یه هفته سه بار در سه جای متفاوت جا مونده بود و این واقعا شرم آوره. این گوشی جای خود از سه ماه پیش تا امروز3 تا فلش مموری گم کردم و یه مدیاپلیر کرتیو2 گیگا بایتی که روز خبرنگار بهم داده بودن. سابقه گم کردن پول و هر چیز دیگه ای رو هم به وفور در پرونده ننگین خودم دارم و این واقعا شرم آوره.
جالب اینکه هیچ وقت تصمیم کبری نگرفتم. یعنی دلم می خواسست که یه تصمیم قاطع بگریم و سیستم ایمنی خودمو بالا ببرم اما نشد... یعنی نمی شه!
دیروز ساعت دو گوشیم تو یه ماشین خط لاهیجان به رشت جا موند. تمام کارهامو ول کردم و برگشتم به دفتر راننده های خط و جریان رو برای تک تک شون ( به اصرار خودشون) تعریف کردم. فکم درد گرفت. شیمون شدم از رفتنم. وقتی برگشتم خونه کلیدمو جا گذاشت بودم تو دفترراننده ها. حالا کلید پیدا شده اما اثری از گوشی نیست. وقتی از بازگشت گوشی ناامید شدم که یادم افتاد که شارژ نداشت و از همه بدتر پین کد سیم کارت فعال بود!
آخرش این هم گم شد و من موندم در حسرت یه سیم کارتی که تمام مدارک مالکیتش رو پیشتر گم کردم!
امروز یه ایرانسل خریدم. تبلیغات آهنگ پیشواز مجذوبم کرد و درخواست آهنگ پدرخوانده رو فرستادم اما غافل از اینکه کدی که فرستاده بودم برای آهنگ بالایی یعنی آهنگ کلاه قرمزی بود. الان هر کی به گوشی جدیدم زنگ بزنه صدای کلاه قرمزی براش پخش می شه که طلب عیدی می کنه. کد رو تغییر دادم اما همچنان کلاه قرمزی مثل حاج آقا کروبی سر مواضع خودش قاطعانه هست و کوتاه نمیاد. نمیدونم چطور می شه قانعش کرد اما تا حالا 1000 تومن عیدی از اعتبار گوشی کم کرده اما همچنان عیدی می خواد .خدا رو شکر که کسی شماره جدیدم رو نداره اما خب همین طوری هم که نمی شه بمونه...
بابک مهدیزاده یه پست داره که توش از ماجرای خرید اینترنتی برادرش نوشته. جالبه حتما بخونیدش تا بهتر درک کنید این جمله آخر رو: «مردشور ببره این شبه تکنولوژی ایرانی رو...»
+
نوشته شده در ساعت توسط کامیار چایچی
|
قضیه انتخاب و انتخابات در ایران
قضیه انتخاب و انتخابات در ایران
می خواستم شروع این پست از امروز باشه نه نوشته ای که به پست قبلی ربطی داشته باشه اما خب از اونجایی که تا پیش از تصمیم گیری شما رو در جریان گذاشته بودم، بهتر دونستم که امروز به این بحث بپردازم.
«یکی از دوستان می گفت: شما بچه بودین. نمی دونیین.ما زمان جنگ چیزی به نام «یا» در انتخاب هامون نداشتیم. کشور با تمام جهان می جنگید وهر کی هم که با ما سر جنگ نداشت، در خفا بهمون اسلحه می فروخت و در یک کلام آنچه ماحصل کارخانه های عقب افتاده ما بود، همانی بود که بود... «چرا؟» هم به هیچ رقمی نداشتیم! آخه طناب اون موقع ها مفت بود.
«یا» کلمه آشنایی برای ما نبود. چون درهمه جا اجناس کمیاب بود و اگر هم بود همونی بود که بود.«یا» نداشت!
این «یا» گفتن ها را هاشمی باب کرد. تو زمان هاشمی دیگه حق انتخاب داشتیم که از این راه بگذریم «یا» از اون راه جدید التاسیس. از این مارک بخریم یا از اون مارک خارجی...
اما خاتمی انتخاب را به مردم برگردوند. انتخاب شیوه زندگی. انتخاب روش زندگی، انتخاب عقیده زندگی و... به عهده مردم گذشته شد. حتی وقتی مردم با اصرار بر لجبازی شون به احمدی نژاد رای دادن. خاتمی تمکین کرد علی رغم اینکه می دونست کشور به بحرانی ترین وضع دچار می شه»
راست می گفت. هر چند که انتخاب هامون همیشه حول بد و بدتر بوده اما در دراز مدت امید بر این بود که انتخاب ها هدفمند، آگاهانه و مناسب باشه.
ما امروز بیشتر از هر زمان دیگه ای مفهوم انتخاب رو درک می کنیم. چون این روزها از انتخاب عمومی داریم به انتصاب می رسیم و در آستانگی آزمون بزرگ دیگه ای قرار داریم که حاصل بهای سنگینی بوده که برجامعه ما تحمیل شده.
اما شرایط کنونی کشور و تفکر حاکم بر آن فضای کشور را به گونه ای ساخته که ما را به یاد روزهای جنگ می اندازد. در این فضا راهی برای انتخاب نیست و خروجی دولت فخیمه می شود همانی که بالاتر از آن نیست. این بازگشت خطری بس عظیم و بزرگ برای کشورمان و از اینرو برای نجات کشور باید همت کرد.
میر حسین موسوی انتخاب من برای حمایت در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری شد و از آنجا که وضعیت خطیر کشور مجال هر گونه مطالبه خواهی را از ما گرفته ،با تدایی تیر 84 و بحران های پس از آن،به این نتیجه رسیدیم که ما محکوم به انتخاب بین بد و بدتریم و همیشه بد بهتر از بدتر بوده است!
+
نوشته شده در ساعت توسط کامیار چایچی
|
انتخابات 88 و تصمیم نهایی برای ماندن یا نماندن
انتخابات 88 و تصمیم نهایی!
می خوام تصمیم نهایی درباره فعالیت در انتخابات آتی رو بگیرم.تو همین چند روز. فعالیت برای کاندیدای دیگر یا خانه نشینی و انصراف. تقریبا یک ماه قبل هم من با این سوال مواجه بودم. زمانی که خاتمی از ستاد های 88 پرسیده بود که در صورت انصراف من چه می کنید؟ پاسخ سوال واضح بود.آقای خاتمی.منحل می شویم. یکی از طرفداران سرسخت انحلال هم خودم بودم و دلیل اینکه این پافشاری در جلسه دیروز که آخرین کنگره ستاد 88 گیلان بود، این بود که کسانی که حرمت خاتمی رو نگه نداشتند، یقینا از ستاد اون هم جز استفاده ابزاری استفاده دیگری نخواهند کرد وهیچ وقت مجموعه ستاد برای ستاد آقایان موسوی یا کروبی فرزند خلفی نخواهد شد و آنها نیز یقینا دایه هایی مهربان تر از مادر نخواهند بود. انتقادات زیادی هم به دو کاندیدای باقی مانده داشتم. اما امروز که جبر سیاسی و اجتماعی استان دوباره من رو با این سوال مواجه کرده، لازم دیدم در وضعیت جدید به این سوال تامل بیشتری کنم.
این روزها وقتی اصرار دوستانم برای متقاعد کردنم جهت فعالیت در انتخابات رو می بینم. به یاد خودم و دوستان ستاد هشتاد و هشتی می افتم که اهدافمون از بین بردن فضای سرد و یاس و نومیدی بود وبرای ترغیب دیگران به فعالیت، چقدر تلاش می کردیم.و.. اما دیروز که دوستان در همین رابطه دوره ام کرده بودند. دیدم خودم یکی از همین آدمهای سرد و ناامید بودم و همهی مولفه هایی رو که چند مدت پیش از اونها متنفر بودم رو یکجا داشتم مثل دلخوری ، بهانه آوردن، تنبلی و...
تصمیم گیری سخت شده. موسوی حرفهای خوبی زده و بخش عظیمی از بدنه اصلاحات دنبالش راه افتاده و دیگه نمی شه بهونه ای گرفت. کروبی هم لحنش عوض شده و برخلاف موسوی رییس ستاد انتخاباتیش در گیلان یک اصلاح طلب دو آتیشه شده و بقیه اعضای ستادش هم چهره های تقریبا موجه ای هستن و قضیه اخطار به جنتی و برخی دیگر هم مزید بر این علت شده که با نگرشی مثبت بگوییم که کروبی شجاع هم یک کاندیدای اصلاح طلبه!
علاوه بر این اصرار دوستان زیاد شده و کم کم دارن ازم رنجیده خاطر می شن ( ای کاش فقط یک لحظه خودشونو جای من بگذارن)و ترس از تداوم ریاست جمهوری احمدی نژاد و... مسایلیه که باید در نظر گرفت.
از طرف دیگه معادله فعلی اصلاح طلبانِ و احتمال انتخابات دو مرحله ای تدایی گر شکست هشتاد و چهاره و نیمچه اصلاح طلبی این آقایان و ترکیب فکری فعلی اینها امید به تغییر رو به سراب تبدیل می کنه که از جهتی یک فرصت سوزی محسوب می شه. و همهی این تحلیل ها دست به دست هم می ده تا من رو به این سوال همه فصول اصلاح طلبان مواجه کنه که: «چه باید کرد؟!»
یاد انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری می افتم که در دور دوم یک تماشاگر بودم. نماینده اول وزارت کشور روی صندوق چهارپادشاهان لاهیجان و اون روز چقدر با شورای نگهبانی ها دعوا کردیم. غافل از اینکه فردا روز ظهور احمدی نژاده ...
فکر می کنم امروز در وضعیتی خطرناک تر از 4 سال پیش قرار داریم و باید تصمیم اساسی گرفت. تصمیمی که آینده یران و ایرانی به اون گره خورده و راه بازگشتی نداره.
آیا باید چشم ها را شست؟ آیا باید جور دگر دید؟ آیا بعدا چشمی خواهد بود که بشوییم؟ با جیره بندی آب چه؟
برای تصمیم نهایی مشتاقانه منتظر نظرات شما هستم .خواهشا در نظراتتون ،دلایل تون رو شرح بدین. خودم رو مقید به در نظر گرفتن نظرات شما می دونم.
در وبلاگ دوس خوبم بهروز صمد بیگی ترانه ای از محسن نامجو به نام «روزی که رفت بر باد» شنیدم که واقعا کم نظیره... مرسی آقای نامجو
+
نوشته شده در ساعت توسط کامیار چایچی
|
|