تبليغاتX
* آدمي مي ميرد اما تا نمرده است نمي تواند هيچ کاري نکند. اگر دستش را ببندند که هيچ کاري نکند نگاه مي کند و اگر چشمانش بسته شود تازه مثل بورخس ذهنش به کار مي افتد... و اين شرح حال آدمي است که دردي دارد ورنه شنيده و ديده ام کساني را با اين مقوله درد کاري نيست و بي دردي را درد نمي دانند. من جز نوشتم کاري نمي دانم و هر کار کنم دردم از آن التيام نمي گيرد و اين تنها داستان من نيست که چه بسيار مي شناسم که چنينند...(کتاب "پس از 11 سپتامبر" - ياداشتهاي مسعود بهنود)
  •   

    بغضی که ترکید!

    بعد از گوشی خودم گوشی مامانم رو هم گم کردم و امروز یه گوشی نوکیا مدل یازده دو صفر با یک بند سامسونگ تو گردنمه اما این قضیه ربطی به بغضی که ترکید نداره!

    حدود هشت ماه پیش بنیاد ستاد ۸۸ حامیان خاتمی رو شکل دادیم و اونقدر براش با دست خالی و مشقت فراوان زحمت کشیدم که امروز بگم ستاد خودمون، اما اتفاقی که ازش می ترسیدم پیش اومد. ستاد ۸۸ حامیان خاتمی که با افتخار اعلام انحلال کرده بود امروز توسط یک جناح و گروه قبضه شد و من که همیشه به استقلال این جریان افتخار می کردم خیلی دلم سوخت نه به خاطر همه هزینه هایی که برای استقلالش کردیم یا که مقابل تهدید های امنیتی و فرا امنیتی خیلی از همین خودی ها وایستادم... ترجیه می دم بیشتر در این مورد صحبت نکنم... اما این هم ربطی به بغضی که ترکید نداره!

    بیست روزی برای مراسم موسوی برنامه ریزی کردیم و همه و همه اینها شد حماسه ورزشگاه شهید عضدی و دانشگاه گیلان. اما موسوی رو فقط تو سالن تختی دیدم. موسوی اونقدر عزیز بود که وقتی تو چشماش نگاه کردم مطمئن شدم که فرقی با خاتمی نداره و وقتی حماسه ای که ایجاد شده بود رو دیدم واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم اما این هم ربطی به بغضی که ترکید، نداره!

    موسوی وقتی روی صحنه رفت یهو کلی آدم به صحنه اضافه شد و حتی پشت تریبون قرار گرفتند .... صوفی، نوبخت، فیاض زاهد  کسایی بودن که یهو پشت موسوی سبز شدن. واقعا نمی دونستم که چی بگم. آخه صبح هم کسایی داخل فرودگاه شده بودن که واقعا غیر قابل تصور و فاجعه آمیزه ... با این دلخوری وقتی اون صحنه رو دیدم اول از همه دلم برای خاتمی سوخت که چرا  هیچ وقت درکش نکردیم. دلم برای موسوی سوخت که برخلاف میل باطنیش دارن خیلی ها رو بهش تعرفه می کنن...دلم برای ۸۸ سوخت که مثل بچه سر راهی بهش ترحم می شه و امروز چون بهش نیاز دارن به هر قیمتی قبضه اش کردند...  دلم برای اصلاحات سوخت که با این مرد های جنگی...چه امیدهایی بهش بود... دلم برای نسیم ۸۸ سوخت که هیچ وقت فکر این جای قضیه رو نکرده بود...دلم برای دوستانم سوخت. دلم برای خانواده ام سوخت و دلم برای خودم سوخت... بغضم ترکید!

    بچه های کمیته من در این مدت بیش از پنجاه هزار پیامک به مردم گیلان برای اطلاع رسانی فرستاده بودند.

    کارناوال پانصد تن از جوانان نسیم ۸۸ گیلان با شعارهای خوبی که طرح شده بود و از مسافت ستاد تا ورزشگاه بود بسیار موثر عمل کرد.

    تراکت های اطلاع رسانی نسیم گیلان به بسیاری از شهرستان ها  و بخش های شهرهای گیلان رسید و درحضور پرشور مردم گیلان از استقبال موسوی تاثیر گذار بود.

    پرچم، مچ بند، بازوبند، شال و پرده های سبز نسیم ۸۸ گیلان که کار مشترک بچه های تبلیغات و کمیته زنان نسیم بود بسیار زیبا و شور انگیز بود و فضای سالن رو به خوبی سبز و پر نشاط کرد.

    پادکست نسیم (رادیو نسیم) که در سالن محل سخنرانی موسوی به طور زنده اجرا شد برای نخستین بار در کشور با مصارف انتخاباتی بود که بسیار مورد توجه قرار گرفت و تجربه بسیار موفقی در این عرصه برای استان ما بود.

    بیش از هزار نفر از مردم گیلان به سامانه پیامکی نسیم اس ام اس حمایت و عضویت دادن

    چهارمین شماره نشریه نسیم گیلان به مخاطبان موسوی ارائه شد و....

    امروز وقتی عکس های گیلان رو تو سایت قلم نیوز دیدم. نفس راختی کشیدم.

    گزارش زیبای مرمر عزیز از این حماسه

    گزارش نسیم گیلان از این سفر

    بچه ها خسته نباشید

     

    + نوشته شده در  ساعت   توسط کامیار چایچی  | 
    بیوگرافی
    پيوندهاي روزانه
    نوشته هاي پيشين
    آرشيو
    دوستان
    طراح قالب